شعار همیشگی ما؛
۞ چراغ امید روشن است ۞
Monday, 26 February , 2024
امروز : دوشنبه, ۷ اسفند , ۱۴۰۲
شناسه خبر : 15474
  پرینتخانه » فرهنگی تاریخ انتشار : 30 دی 1400 - 11:03 | 586 بازدید | ارسال توسط :

باز آمدی به عهد گذشته وفا کنی

باز آمدی به عهد گذشته وفا کنی در خاطرم دوباره تو شوری به پا کنی با جسم مرده با نفس روح پرورت کار مسیح بهر رضای خدا کنی دیشب خیال تو ره دیگر خیال بست باشد که از برای دوامش دعا کنی آغوش من گشوده به روی خیال تو است دارم امید آنکه خیالت رها […]

باز آمدی به عهد گذشته وفا کنی

باز آمدی به عهد گذشته وفا کنی

در خاطرم دوباره تو شوری به پا کنی

با جسم مرده با نفس روح پرورت

کار مسیح بهر رضای خدا کنی

دیشب خیال تو ره دیگر خیال بست

باشد که از برای دوامش دعا کنی

آغوش من گشوده به روی خیال تو است

دارم امید آنکه خیالت رها کنی

گیرم به بر خیال تو از جان به اشک شوق

شاید غمم به گوشه چشمی دوا کنی

گفتی، خیال من چو در آغوش گرم تو است

احساس بوی گل ز نسیم صبا کنی

ز انفاس تو رسد به مشامم شمیم خوش

هر گه که تو به درگه حق التجا کنی

 


 

خبر آمد که به کاشانه ی من می آیی

به هوای دل دیوانه ی من می آیی

از خدا می طلبم خانه ی آباد تو را

کز سر لطف به ویرانه ی من می آیی

پیش من با همه ی ناز و تنعم، دانم

که به افسون و به افسانه ی من می آیی

تا که از جام نگاه تو شوم مست و خراب

رحمت آورده به میخانه ی من می آیی

جان رفته ز تنم باز به تن باز آمد

هاتفم گفت تو جانانه ی من می آیی

 


 

مژده دادی که ببینم رخ زیبای تو را

به تماشا بنشینم قد و بالای تو را

شویم از اشک روان دیده و رخشان سازم

تا ببینم به عیان نرگس شهلای تو را

با کمندت بکش این بندی در بندت را

که به جان بوسه زند لعل شکرخای تو را

به کمان تیر به قتلم بنهادی، ترسم

که به زاری نکشد عاشق شیدای تو را

ای سراپای تو زیبا و همه جای تو خوش

بنگرم با همه تن چشم، سراپای تو را

خنده کن، لب بگشا رشک همه نوش لبان

تا ببیند شکر خند فریبای تو را

قامت افراز که شمشاد قدان همه شهر

نگرند از سر حسرت قد رعنای تو را

سوی من آی و دلی چند کنارم بنشین

تا برد جان و دلم لذت گرمای تو را

گفتبی آن روز که فردا به سراغم آیی

سال ها منتظرم دیدن فردای تو را

 


 

خبر آمد که به کاشانه ی من می آیی

به هوای دل دیوانه ی من می آیی

از خدا می طلبم خانه ی آباد تو را

کز سر لطف به ویرانه ی من می آیی

پیش من با همه ی ناز و تنعم، دانم

که به افسون و به افسانه ی من می آیی

تا که از جام نگاه تو شوم مست و خراب

رحمت آورده به خانه ی من می آیی

جان رفته ز تنم باز به تن باز آمد

هاتفم گفت تو جانانه ی من می آیی

 


 

آمدی جانم به قربانت چرا دیر آمدی

بی وفا حالا که من گردیده ام پیر آمدی

نوشداروی منی ای نازنین اما چه سود

آمدی اکنون که من گشتم زمین گیر آمدی

عمر من طی شد به پایت تار و پود من بسوخت

شد جوانی، از برای عذر تقصیر آمدی

از غم هجرانت ای جان خاطری دارم خراب

بهر درمان دل من، با چه تدبیر آمدی

من به زنجیر غمت عمری است دل خوش کرده ام

تا کشی با زلف خود، بازم به زنجیر آمدی

عمر من دیری نپاید بر سر بالین من

تا ببینی گشته ام از جان خود سیر آمدی

 

 

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.